146 - تسليت به عزادار



در ميان بنى اسرائيل ، شخصى قاضى بود، فرزندى داشت كه از دنيا رفت ، از فراق فرزند بسيار ناراحت و بى تابى مى كرد، خداوند دو فرشته رابه صورت انسان در حالى كه نزاع مى كرد نزد آن قاضى فرستاد.
يكى از آنها گفت : من زراعتى داشتم كه گوسفندان اين مرد آمده و همه زراعت مرا نابود كرده اند.
ديگرى گفت : من گوسفندانم را در كوه مى چرانم ، اين مرد زراعت خود را در سر راه كه رفت و آمد مردم است كشت نموده ، در نتيجه گوسفندان در رفت و آمد طبعا زراعت او را به هم مى زنند زيرا راهى غير از آن نيست .
قاضى به كشاورز گفت : چرا سر راه مردم زراعت كردى مگر نمى دانستى كه راه عبور است و در معرض خطر و نابودى مى باشد.
او گفت مى دانستم .
قاضى گفت : بنابراين شكايت تو بيجا است ، و صاحب گوسفندان حق از آن راه را دارند.
صاحب گوسفند هم به قاضى گفت : تو وقتى فرزند به وجود آوردى مگر نمى دانستى كه در معرض خطر و مرگ است ، طبق قضاوت خود، داورى كن .
قاضى گفت : مى دانستم .
چوپان گفت : پس اكنون نمى بايست گريه و بى تابى كنى ! به اين ترتيب قاضى متوجه شد و بر اساس قضاوت خود، ناگزير به صبر و استقامت گرديد.
سپس آن دو فرشته (كه به صورت دو مرد) درآمده بودند، عروج كردند و رفتند. (199)